زندگی ما ادم ها..................

سلام به همه شما دوستان عزیز از این که به وبم سری زدید واقعا ممنونم


ازتون مچکرم و همین طور منتظر نظرات شما عزیزان هستم و


امیدوارم از وبم خوشتان بیاید  


تمام نظرات شما به من امید می دهد پس دوست گلم

                       

نظر یادت نره !!!


saghi110.blogfa.com اون یکی وبمه در باره ی طنزه 

حتما سر بزنید

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 ساعت 14:33 توسط ساقی |


همه چيز از يه بطری بازی شروع شد . . . !
كمی بعد از نيمه شب . . . !
روی يك ميز شش نفره همه مست و خراب . . . !
بطری چرخيد ، چرخيد و چرخيد . . . !
همه چشمها به چرخشش بود . . . !
... حركتش كم شد . . . !
كم تر و كم تر . . . !
تا بالاخره ايستاد . . . !
سرش به طرف من بود به هر حال من بايد اطاعت می كردم . . . !
با چشم مسير سر تا انتهای بطری رو طی كردم . . . !
... آخرش رسيد به اون . . . !
نگاهم كرد و خنديد . . . !
دليل خنده هاش رو نمی فهميدم تا اينكه ساكت شد و خيره به من . . . !
به لباش چشم دوخته بودم منتظر اينكه بگه . . . !
رو دستات راه برو يا صورتت رو با سس بشور . . . !
رو دستات راه برو .....!
يا يه چيزی مثل همينا . . . !
كه يهو كوبيد روی ميز و ابرو هاشو تو هم كرد . . . !
گفت : حـكـم . . . !
"عاشقم شو" . . . !

و من بايد عمل می كردم اين قانون بازی بود . . . ! :|

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ساعت 14:39 توسط ساقی |


.........................................

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.


شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت ارنستو چه گوارا
 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ساعت 14:38 توسط ساقی |


کجایی سهراب؟؟؟؟؟؟

....!!!

        تو کجایی سهراب........ ؟
            آب را گل کردند.....

              چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...

                  وای سهراب کجایی آخر ؟ ...

                  زخم ها بر دل عاشق کردند

                      خون به چشمان شقایق کردند ...

                           تو کجایی سهراب ؟

                      که همین نزدیکی عشق را دار زدند ،

                        همه جا سایه ی دیوار زدند ...

                  ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است! ....

                                   دل خوش سیری چند ؟

                      صبر کن سهراب...گفته بودی قایقی خواهی ساخت...!

                                     قایقت جا دارد؟

                        من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ساعت 14:36 توسط ساقی |



دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ ‘

یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :

اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی . ‘

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

۵ سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :

‘برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود ! ‘

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟

همسرم جواب داد : ‘من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم . ‘

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ساعت 14:35 توسط ساقی |


+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392 ساعت 15:9 توسط ساقی |


+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392 ساعت 15:8 توسط ساقی |


.........................خدا..................خدا..................خدا

دوسش داری ؟


حس خوبیه همیشه کنارته ؟


با کدوم اسم قشنگ صداش میکنی ؟


تا حالا سرتو گزاشتی رو شونش و گریه کنی ؟


تا حالا ازین که همیشه کنارت بوده تشکر کردی ؟


چندبار ناراحتش کردی ؟


داد زدی بگی دوست دارم ؟


تا حالا بدی تورو خواسته ؟


داری بهش فکر میکنی ؟؟؟ خدارو میگما !!!

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392 ساعت 21:17 توسط ساقی |


خدا جون دیگه بات قهر نیستم...


دیشب با خدا دعوایم شد و با هم قهر کردیم ؛ فکر کردم دیگر مرا دوست

ندارد ،

رفتم گوشه ای نشستم و چند قطره اشک ریختم و خوابم برد !


صبح که بیدار شدم مادرم گفت :


نمیدانی از دیشب تا صبح چه “بارانی” می آمد !!!

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392 ساعت 21:15 توسط ساقی |


ممنون خدا



همیشه سرم بالاست چون بالا سرم خداست !



خدای را باید شناخت که اوست دهنده ی بی منت …

گر همه بستانند او بدهد و چون او بدهد کس نتواند بستاند !



عبادت بعضی از ماها مانند شیطنت بچه هایی است که در می زنند و فرار

می کنند !



اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف

خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟









+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392 ساعت 21:14 توسط ساقی |


کاش

کاش ، به همان اندازه ای که از حرف مردم میترسیم،


از تو می ترسیدیم ...


که اگر اینگونه بود دنیای ما دنیای دیگری بود ،


و آخرت ما آخرت دیگری ...

کاش ...

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ساعت 21:36 توسط ساقی |


باران

دمش گرم... 
 
باران را می گویم
 
به شانه ام زد و گفت:
 
 خسته شدی امروز را تو استراحت کن...
 
من به جایت می بارم...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1392 ساعت 15:2 توسط ساقی |


خدای اسمان...

اگر کسی را نداشتی که به او بیندیشی به آسمان بیندیش ، چون در

آسمان کسی هست که به تو می اندیشد .

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1392 ساعت 15:1 توسط ساقی |


خوب باش

بندگی خدا کنیم تا خداوند همه چیز را بنده ی ما کند...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1392 ساعت 15:0 توسط ساقی |


خداونداکمکم کن

خداوندا کمکم کن تا در سخت ترین شرایط 

                                                

                                                      از امید به تو نا امید نشوم...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392 ساعت 18:34 توسط ساقی |


خدا خدا خدا

یاد خدا آرام بخش دلهاست ...

 

                 بیایید با مهربان ترین مهربانان عالم آشتی کنیم ...

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1392 ساعت 14:44 توسط ساقی |


ممنون خدا جون...

به خدا گفتم: " بیا جهان را قسمت کنیم، آسمون واسه من ابراش مال تو، دریا مال من موجش مال تو، ماه مال من خورشید مال تو ... ".

خدا خندید و گفت: " بندگی کن، همه دنیا مال تو ... من هم مال تو ... "

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1392 ساعت 12:38 توسط ساقی |


باران...

باز باران بی ترانه

                       

                    گریه های بی بهانه


میخورد بر سقف قلبم

                                

                    یادم ارد روی ماهت


باورت شاید نباشد

             

                     که دلم "تنگ است یرایت"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 ساعت 14:16 توسط ساقی |


وجود خدا

اگه وجود  خدا باورت بشه


خدایه نقطه میذاره زیرباورت و

   

"یاورت "می شه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 ساعت 14:13 توسط ساقی |


امروز ما ... دیروز مادر بزرگ ها...

دیروز پینوکو ادم شدو ادم ها پینوکیو


من از عاقبت مادر بزرگ میترسم اگر فردا شنل قرمزی گرگ شود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1392 ساعت 20:12 توسط ساقی |


خدایا!!

آسمان را سقفی از باران رحمتت بساز


و زمین را بستری از کویِ آرامش


دوست را دریایی از محبت بیکران


و خلوتم را با سایۀ مهربانت همسایه ساز

...




+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1392 ساعت 20:7 توسط ساقی |


+ خدا

 میگفت : اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی " منهای"  همه چیز زندگی کنی ...

  برای یکبار هم که  شده  در زندگیت  امتحان کن ...

  ضرری متصور نیست ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1392 ساعت 19:51 توسط ساقی |


هدیه ی خدا

یادتان باشد گاهی اوقات


بزرگترین هدیه ی خداوند به ما این است


که تمام دعاهایمان را مستجاب نمی کند

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392 ساعت 20:37 توسط ساقی |


بازی با خدا

وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی .. نترس!

تو برنده ای .. آخه خدا همیشه دوتا دستش برای تو پُره ...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392 ساعت 12:22 توسط ساقی |


برای تو...

برای تو


برای چشم هایت...


برای من برای درد هایم


برای ما...


برای این همه تنهایی


ای کاش خدا کاری کند 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392 ساعت 12:21 توسط ساقی |


خدای مهربانی دارم...

آموخته ام که وقتی ناامید میشوم ، خداوند با تمام عظمتش ناراحت میشود و عاشقانه انتظار میکشد که به رحمتش امیدوار شوم . . . !

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392 ساعت 12:20 توسط ساقی |


خدای من...

 

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،

سفری بی همراه،

گم شدن تا ته تنهایی محض،

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفرترسیدی،

تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم...

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392 ساعت 16:54 توسط ساقی |


...

یادمون باشه دلی را نشکنیم شاید خانه خدا باشه


کسی را تحقیر نکنیم شاید محبوب خدا باشه


از کمکی دریغ نکنیم شاید کلید بهشت باشه


سر نماز اول وقت حاضر شیم، شاید آخرین دیدارمون با خدا باشه در زمین


+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ساعت 17:50 توسط ساقی |


داستان ما انسان ها و...

یکی بود یکی نبود.

یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن.

یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل

به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .پسرکوچولو

هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش

می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.

اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو

بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو!

تو تازه از پیش خدا اومدی ……….

به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392 ساعت 14:29 توسط ساقی |


شیطان

یا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید،


شیطان دچار درد شدید در سر میشود؟


و باز کردن قرآن،شیطان را تجزیه می کنید؟


و با خواندن قرآن،به حالت غش فرو میرود؟


و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود؟؟؟؟


و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید،


این پیام را به دیگران ارسال کنید،


شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند؟؟؟؟


فریب شیطان را نخور!!!!!


پس این حق رو داری که این پست رو کپی کنید


و توی وبت بذاری!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392 ساعت 14:24 توسط ساقی |